تبليغاتX
دست نوشته های یه خبرنگار
دزدیده شده از وبلاگ صادق کرده

با سلام و عرض خسته نباشید خدمت خدای متعال. همانگونه که مستحضرید بنده کماکان محمد صادق چناری هستم. اینجانب چند عدد سوال داشتم که امیدوارم پاسخ آنها را مرحمت بفرمایید:

١- هدف شما از خلقت بنده،محمود احمدی نژاد، آدولف هیتلر و آقای گرمابدره ای مستخدم دانشگاه چه بوده است؟

٢- چرا آقای گرمابدره ای از من مبلغ ۵ هزار تومان دستی خواست و من نداشتم به او بدهم؟

٣- چرا آقای گرمابدره ای به جبهه رفت؟

۴- چرا آقای گرمابدره ای پشتش قوز دارد و توی سلف می نشیند و جلوی تلویزیون گریه می کند؟

۵- چرا هرکس ادعای دین و ایمان دارد شکمش توی آفساید است؟

۶- چرا بعضی ها دلشان برای مردم می سوزد ولی به گوشت کیلویی ١٢هزار تومان اعتراضی ندارند؟

٧- چرا مردم لبنان و ترکیه و هلند و استرالیا احساس خوشبختی می کنند ولی مردم ما توی سر خودشان می زنند؟

٨- چرا ۶نفر بدون هیچ احساس ترس و ناامنی یک زن را در روز روشن می دزدند و کنار خیابان اصلی به او تجاوز می کنند؟

٩- چرا انار اینقدر گران است؟

١٠- چرا من بیکارم؟

١١- چرا احمدزاده کرمانی که از پس دانشکده ۵٠٠نفری ما برنیامد، استاندار فارس شده است؟

١٢- چرا برای ١٠ میلیون تومان وام اشتغال، مجوز اتحادیه عکاسان را می خواهند و برای مجوز اتحادیه، اجاره نامه می خواهند و برای اجاره کردن یک مغازه، ١٠میلیون تومان پول؟

١٣- چرا امام زمان را نمی فرستی پایین؟

١۴- چرا بعضی ها از هفت دولت آزادند و بعضی دیگر تا دهانشان را باز می کنند چوب توی ماتحتشان فرو می کنند؟

١۵- چرا مسئولین ما مثل امام علی نیستند؟

١۶- چرا هرکس قدرت دارد زور می گوید و هرکس زور می گوید پولدار است و هرکس پولدار است ظلم می کند و هرکس ظلم می کند دم از عدالت می زند و هر کس دم از عدالت می زند مردم از او متنفرند؟

١٧- چرا سهم پدر من از این انقلاب فقط قسط وام و غصه مخارج زندگی است؟

١٨- چرا برادر من اتوبان ندارد؟

١٩- چرا همت که اتوبان دارد، بچه هایش از مملکت و مسئولین ناراضیند؟

٢٠- چرا خانواده شهدا روی موکت زندگی می کنند و جانبازها فقط فحش می دهند؟

٢١- چرا جانبازان بیمارستان ساسان ممنوع الملاقاتند؟

٢٢- چرا یاران امام یا کشته شده اند یا ضدانقلابند یا جرات حرف زدن ندارند؟

٢٣- چرا مهم ترین مسئله مملکت انرژی هسته ایست در حالی که مردم از گشنگی دارند تلف می شوند؟

٢۴- چرا دیگر برادری و رحم و مروت وجود ندارد؟

٢۵- چرا دختر کلهر و پسر محسن رضایی یک عمر از پول مردم می خورند بعد می روند آن ور آب به جمهوری اسلامی فحش می دهند؟

٢۶- چرا دولت و صداوسیما و مجلس و... کنار دریای خزر هزاران متر ویلا دارند ولی مردم عادی پول شمال رفتن ندارند؟

٢٧- چرا این همه پول آستان قدس رضوی خرج زائران بی سرپناه و مردم بدبخت مشهد نمی شود؟

٢٨- چرا به جای امام رضا به واعظ طبسی می گویند سلطان خراسان؟

٢٩- چرا همه مردم ماهواره نگاه می کنند ولی کسی اخبار تلویزیون را باور نمی کند؟

٣٠- چرا رئیس جمهور می گوید مذاکرات خوبی با آمریکا داشتیم ولی بقیه مسئولین هرگونه مذاکره را تکذیب می کنند؟

٣١- چرا نمی زنی خار و مادر بعضی از مسئولین را یکی کنی؟

٣٢- چرا سرباز ها در پادگان جیب همدیگر را می زنند؟

٣٣- چرا دانشجوها یا معتادند یا سیگار می کشند یا خدا را قبول ندارند یا مزدور دولتند؟

٣۴- چرا مردم وقتی پلیس می بینند احساس ناامنی می کنند؟

٣۵- چرا بعضی ها وام ٢٠ میلیاردی می گیرند ولی من نمی توان ١ میلیون تومان وام بگیرم؟

قبلا از همکاری شما سپاسگذارم.

+ نوشته شده در 88/09/01ساعت 15:6 توسط خاطره |

برادر عزیزم، نمی دانم در آینده چگونه مردی خواهی شد مردی چماق بدست یا
آزادی خواهی بی پدر! اما می دانم هر آنچه در انتظار تو است سخت و دردناک
است.
زمانی که خواندن و نوشتن نمی دانستم پدر برای جزئی ترین خطاهای ما فریاد
می زد خواهرانم من را در آغوششان می فشردند مادر عاجزانه بارها عذر خواهی
می کرد و من در گوشه تاریک اتاق در انتظار پایان جنجال زمان را سپری می
کردم در آن زمان آرزویم این بود برادری می داشتم که در مقابل پدر می
ایستاد بدنش مثل من نمی لرزید و به جای فریاد بغض تمام وجودش را فرا نمی
گرفت اما امروز دیگر اینجا در فاصلله ای فرسنگها دورتر از مکانی که تو در
آن هستی دیگر خبری از عربده نیست او اکنون پیش تو است و من نگران آرزوهای
کوچک تو هستم و نبود آغوش گرم یک خواهر در کنار.
سخت گیری های پدر هرچه بود علاقه ما را نسبت به خودش کم نمی کرد. او
برای من یک اسطوره بود بالاخص زمانی که در سکوت وآرامش مشغول کشیدن نقاشی
بود نه یک کلمه حرف می زد و نه به جایی غیر از مقوای نقاشی اش نگاه می
کرد. آنقدر در صورت اش آرام بود که به سختی می توانستم شب بحرانی گذشته
را بخاطر بیاورم. نمی دانم این روزها پدر خطوط مواج و رنگهای درخشان را
به روی کاغذ به  حرکت در می آورد یا نه؟ آیا با تو از سبک های هنری خواهد
گفت؟ از تجربه سفرهایش؟ از تمرین های تاتر در جوانیش؟ اکنون در یک اتاق
کوچک واقع در یک کمپ پناندگی ر کشور آلمان نشسته ام با نگاه به
این دو دختر کرد و آفریقایی از خودم می پرسم:پدر آرمانی من به یکباره چه
شد؟ من اینجا چه می کنم؟ و چه بر ما گذشت که به اینجا رسیدیم؟ خوب به
خاطر می آورم اولین کتابی که پدر به من داد کتابی با عنوان قلعه حیوانات
نوشته جرج ارول بود. در آن زمان حدود 9 سال سن داشتم. کتابی با متنی روان
و داستانی گیرا در باب شکل گیری و افول یک انقلاب. جلد کتاب را هنوز یادم
هست. خواندن اش را یک روزه تمام کردم اما پیش خود نگه اش داشتم و هروز
طرح روی جلد اش را که نقاشی چند حیوان بود بدقت نگاه می کردم. همان موقع
پدر  تفسیر کاملی از داستان این کتاب برایم کرد و مثالهایی عینی
از آن آورد. من مجذوب تبحر نویسنده و تفاسیر پدر شدم. بعید می دانم که
در این روزها زمانی که تو توانایی خواندن و نوشتن را پیدا کنی پدر این
کتاب با ارزش را به تو امانت بدهد اما امیدوارم در اولین فرصت آن را
بخوانی. حتی می توانی از پدر بپرسی که آیا این کتاب را همچنان دارد یا
نه؟ نمی دانم دقیقا به تو چه جوابی بدهد؟ شاید بگوید هرگز این کتاب را
نخوانده است و یا نمی دانم کجا گذاشته ام!
این گونه جواب های عجیب و غریب پدر تجربه ای بود که حدود 5 سال پیش من
را حیرت زده کرد. پس از شنیدن این گونه پاسخها از جانب او فاصله ای عمیق
بین خود و پدر احساس کردم. فاصله ای که یک شبه ایجاد نشد. فاصله ای که
محدود به دفتر ریاست جمهوری و خانه کوچک ما نبود. فاصه ای که امروز در
بارزترین نمونه اش پدر را مجاب کرد که دختران اش را دشمن خود و ایدئولوژی
هایش  بپندارد.
مسیری که در آغاز جوانی ام با ورود به جامعه برای خودم برگزیدم راهی
نبود که به همراهی پدر منتهی شود. اطرافیان به آنگونه نبودند که پدر در
آن سالها در موردشان قضاوت می کرد و من دیگر بی چون و چرا پذیرنده سخنان
اش نبودم. ایده های فیلم های کوتاه ام برای پدر بی ارزش شده بود و
پیشنهادهای اش برای ساختن فیلمهای سفارشی من را به وحشت می انداخت. به
ظاهر فیلم سازی را  کنار گذاشتم تا دیگر پدر از من نخواهد که در جشنواره
های ایمان نور و نبوت... شرکت کنم. برادرم فاصله ها بیشتر شد و پدر
خشمگین تر و من تنها تر آن هم فقط بخاطر یک دلیل: تفکری مستقل  لحظات
خوبی
است برای یادآوری زندگی ام. تردید ندارم که تا آن زمان که تفکری نداشته
باشی و توان تجزیه و تحلیل امور پیرامونت را نداشته باشی پدر همیشه در
کنارت خواهد ماند. تنهایی از لحظه ای آغاز می شود که اطراف ات راببینی.
خاطرات را در ذهن ات مرور کنی و فراموشی را کنار بگذاری.
می دانی هیچ چیز سخت تر از آن نیست که زندگی ات را به طور کامل تغییر
بدهی آینده ای نا معلوم را برای خودت انتخاب کنی و تصویر پدرت را در گوشه
ی ذهنت برای همیشه بایگانی کنی. ولی برادرم این  راهی است که باید رفت که
در غیر این صورت چاره ای جز یک عمر سکوت باقی نخواهد ماند

+ نوشته شده در 88/08/26ساعت 11:57 توسط خاطره |

بازم یکشنبه است....

خروجی مجله رو دارم ....... چه روز شلوغیه....

اما از اونجا که کار همیشه حالمو خوب کرده ...نگران هیچی نیستم....

حداقل فکرم مشغول خیلی چیزا نیست...

شهرام زمانی میگفت تنبل شدی دختر....حدود دو ماهی میشه قرار برم مجله نسل امروز.....

راست میگه....تمام کسایی که می شناختنم همینو می گن....

نمی دونم دلیلش چیه....

مدیر اموزشیم که اگه گیرم بیاره از گالری سلف دانشکده خبر به جای تابلو های بچه های عکاسی خبر اویزونم می کنه...

آش شله قلمکاری شده که نگو نپرس....

یکی لطفا بگه من چمه؟

+ نوشته شده در 88/08/24ساعت 19:24 توسط خاطره |

تو نگات ادمو محکوم می کنه...

تکلیف ادمو معلوم می کنه...

.......................................................

در این فصل عصیان برگ های خزان زده...

در این کفن گستری های آسمان...

چه بخواهیم چه نخواهیم...

هر دو زاده ی یک محبتیم...

تا انجا که به من مربوط می شود ..

تا انجا که به تو مربوط می شود...

هر دو فرزندان عیسی ایم...

با صدای طنین انداز ناقوس کلیسایش آشناییم...

همان صدای که برای اولین بار در آغوش هم لمس اش کردیم و پیش از آن فقط حرف بود و بس...

به یاد داری به رخ مان کشید.که مهربان است...

نوایش لحظه را گرفت و رد شد ...لحظه ای بود اما نه مبهم....

از نعمتی می گفت که به هر که ارزانی نمی کند....

باورم شدی

لحظه گذرا است و خاطره ماندنی....

خاطره ات تا ابد باقی دوست داشتنی..

+ نوشته شده در 88/08/20ساعت 12:43 توسط خاطره |

از اینکه با ان همه سوابق وحشتناک و با ان همه پرونده های سیا هی که تو در دستگاه عدالت تاریخ داری تو را جناب خطا ب می کنم زیاد تعجب نکن در این قرن ما انقدر بی جنابی کشیده ایم که تو انصافا کلی جنابی ..

به روح سرگردانت قسن اگر مورخین قرون گذشته برای یک لحظه ی نا تمام از تنگ گور بیرون می امدند و هر چه در پهنه ی جنایت بار این دوران مرگ افرین می گذرد می دیدند با کمال تواضع از تو عذر خواهی میکردند

جناب چنگیز خان نمی دانم روح تو خبر دارد یا نه اما به هر حال نام تو سیاه ترین کلمه ایست که در قاموس تاریخ قرون از یاد رفته به چشم می خورد ...عادت بر این بوده است که بر حسب سوابق سیاه تو پست ترین بی شرم ترین و بی پدر و مادر ترین نا کسان جهان را به تو تشبیه کردند

اما البته ایتن امر مریوط به گذشته است یا حداقل هیچ مربوط به قرن بیستم نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/08/20ساعت 11:28 توسط خاطره |

توسط:مهم نیست. یه سرنخی
میشناسمت. اما تو شايد نه!
متاسفم که توی همین طبقه ای که داریم با هم کار می کنیم همکارامون اون قدر شرف ندارن که تو روی هم حرف بزنن و جلوت قربون صدقه میرن. بعدش هم میان پشت سرت اراجیف می بافن.
احتمالا خودت هم اون پست وبلاگ یکی از همکارات رو خوندی. حدسش اصلا سخت نیست که داره راجع به تو حرف می زنه. فقط می تونم بگم متاسفم که داریم کنار همچین آدمایی كار می کنیم
........................................................................

کامنتش دوباره به یادم انداخت تو سرزمین کوتوله ها دارم زندگی می کنم...باید به این سر نخی سپاس گفت نه به خاطر اینکه یه جورایی هوای منو داره به خاطر اینکه معرفت داره...به خاطر اینکه ناراحت میشه وقتی بی معرفتی میبینه.....

سپاس به خاطر حضور نابت

سرنخی عزیزم خیلی وقته خودمو عادت دادم به زندگی تو سرزمین کوتوله ها...مطبوعات انقدر گند بود و سینما گندتر از اون که هر چی به خوردت می رفت حسادت بود و بس ....کسی هم عقربه های ساعتشو به روی دل تنظیم نمی کرد...یاد گرفتم دور اعتماد و خط بکشم....این خط کشیدن دلیل شد تا با کسی صمیمی نشم....به خاطر همین هیچ وقت از هر کسی چیزی نمی پرسم. اخه میدونی سرنخی نازنینم عادتمه همیشه دنبال بهترین ها هستم... معاشرت با هر برای من مجاز نیست..پست دوستمون به من وصله نمی خورد...با اعتماد کامل می گم درباره ی من ننوشته چون همچنین حرف هایی رد و بدل نشده مگه اینکه توهم رفیقمون درصد بالا باشه....چون اصولا کم حرف میزنم ...از هر کسی هم درباره کتاب نمی پرسم ..اساتید خوبی هستند که همراهیم کنن ....همون استادایی که بهم یاد دادند اول یاد بگیر پز کتاب خوندن ندی بعد کتاب بخون... قضاوت کار من نیست...  خیلی وقته جمله ی یکی از همین اساتیدم تو ذهنم حک شده ... عیسی مسیح:  دیگران را قضاوت  نکن...

به هر حال امید که همیشه مثل امروز روح بلندی داشته باشی سر نخی ناب

+ نوشته شده در 88/08/20ساعت 9:40 توسط خاطره |

Photo of rahesabzeomid on Netlog
+ نوشته شده در 88/08/17ساعت 19:38 توسط خاطره |

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
+ نوشته شده در 88/08/17ساعت 19:22 توسط خاطره |

بر اساس روال روزنامه‌نگاري و توليد خبر در مطبوعات وطني، مطالبي را كه در دست چاپ است، نديده حدس بزنيم
محمود فرجامی در ستون طنزش در روزنامه « تهران امروز » نوشته است :

رسول بابايي، بزرگمرد «تهران‌امروز» كه به تنهايي قادر است جلوي ده‌ها خبرنگار و يادداشت‌نويس را سد كند كه يك‌وقت مطلب ناموجهي ننويسند، بالاخره شامگاه روز سيزدهم آبان‌ماه از اين همه يك‌تنه ايستادن خسته شد و به خانه‌اش رفت. حق هم داشت بنده خدا. جواب دادن به آن همه تلفن تهديدآميز و سرخ و سفيد شدن‌هاي متعاقب و قول و قسم‌هاي متعاقب‌تر از يكسو فشارهاي بروبچه‌هاي روزنامه كه بيشترشان اصرار دارند، مطالبي منتشر كنند كه با دستورالعمل‌هاي 213 نهاد مسئول و مرتبط و آقابالاسر همخواني ندارد، واقعا انرژي زيادي مي‌برد كه اگر سوخت مازاد بر نياز اين مرد بزرگ نبود كم مي‌آورد و قطعا همگي با مشكل مواجه مي‌شديم.

با اين حال، از آنجايي كه با وجود تمام نصايح و دستورات و تهديدها، بالاخره روزنامه‌نگار با سيب‌زميني پشندي فرق‌هايي دارد. فكر مي‌كنم وظيفه داشته باشيم كه در حد چند سطري به آن بپردازيم اما اين چند سطر نمي‌تواند خبر باشد چون خبرها همگي سوختند و فداي ادامه حيات روزنامه شدند، گزارش نمي‌تواند باشد چون گزارش مبتني بر مشاهده است و در اين چند ماهه آنچه شاهدش بوديم قابل وصف نيست .

بر اين منوال و منطق تقريبا مي‌توان گفت كه در هيچ‌كدام از قالب‌هاي روزنامه‌نگاري نمي‌توان در اين مورد چيزي نوشت مگر اينكه صبر كنيم و ببينيم ساير مطبوعات چه مي‌نويسند و ما از روي آنها نقل كنيم اما مشكل اينجاست كه تا اين كار انجام شود روزنامه از چاپخانه درآمده. از اين رو مجبوريم بر اساس روال روزنامه‌نگاري و توليد خبر در مطبوعات وطني، مطالبي را كه در دست چاپ است، نديده حدس بزنيم كه البته كار چندان سختي هم نيست. ببينيد:
ايران: 13 آبان روز تودهني مردم به كودتاگران مخملي

محمدرضا رحيمي: لانه جاسوسي را من و كردان و مشايي و محرابيان فتح كرديم؛ مداركش هم موجود است

اعتماد: حماسه مجدد

جوان: ابطحي در اغتشاشات 13 آبان چه مي‌كرد؟ مهدي هاشمي پاسخگو باشد!

كيهان: افشاي رابطه تسخيركنندگان لانه جاسوسي با آمريكا/
انتشار عكس ميردامادي، بي‌طرف و اصغرزاده در حال دست‌بوسي كارتر!

جواد شمقدري: فيلمي درباره 13 آبان با شركت جكي چان، شارون استون و معاونت سينمايي ساخته خواهد شد

رويانيان: 13 آبان ثابت كرد كه آمريكا مسئول بدهي به مترو تهران است و نقش شهرداري هم در اين ميان مشكوك است

قدس: جنبش سبز علوي ايران را سبز كرد

رسالت: گفت‌وگو با جناب آقاي مهندس مرتضي نبوي درباره 13 آبان

ايران: حميد رسايي از شكايت هزار نماينده مجلس عليه آمريكا و موسوي خبر داد

جمهوري اسلامي: مسيح مهاجري: 13 آبان از بركات وجود حضرت آيت‌الله هاشمي است

حجت‌الاسلام والمسلمين دعايي، مدير مسئول محترم اطلاعات: شايعه بازنشستگي من توطئه دشمنان و استكبار جهاني است

حسن رحيم‌پورازغدي: شما ببينين همين هابرماس در مورد اين روز چي ميگه...

جام‌جم: مجموعه تاريخي 13 قسمتي درباره 13 آبان با مشاركت سامسونگ كليد خواهد خورد

جواد لاريجاني: موسوي بايد به خاطر 13 آبان از من و مردم عذرخواهي كند

همشهري: تقدير ميليوني مردم از قاليباف در 13 آبان

معصومه ابتكار پس از دستگيري در حال بالا رفتن از ديوار شوراي شهر: سالي يكبار است، دست خودم نيست

تهران‌امروز: به به چه هواي خوبي!
+ نوشته شده در 88/08/15ساعت 15:40 توسط خاطره |

همشهري خانواده 140

بازي با يازيگر

 

حرف از اين شماره و آن شماره نيست. حرف از گفتن يك كلام حرف حساب است. اصل بر اين بود كه در بخش تماشاخانه از هوايي تازه بگوييم و روي كليشه خط بكشيم؛ گپ‌وگفت‌ها را به سمت ناگفته‌ها سوق دهيم و بدون سانسور از بحث‌هايي سردربياوريم كه تاكنون كمتر به آنها پرداخته شده است. براي اين شماره همشهري خانواده به سراغ محمد حاتمي و مهدي ماهاني رفتيم. حاتمي درگير سريال «دلنوازان» بود. از آنجا كه خودش هم سر پروژه ديگري كارگردان بود، زمان زيادي براي مصاحبه نداشت...

 

+ نوشته شده در 88/08/15ساعت 15:37 توسط خاطره |